درددلهای مکتوب
مکانی برای ثبت درددلهای عاشقانه
ممنون

این متن رو که مال آهنگ رضا صادقی هستش گل رز قرمز قشنگم برای من فرستاده


بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی

می دونم خوب می دونی تو تارو پودو ریشمی

تو که از دنیا گذشتی واسه یه خنده من

چرا من نگذرم از یه استخون به اسم تن

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی

توی این کابوس درد ،رویای مهربونمی

با تو پرم از شعر و ستاره

بی تو لحظه حرمتی نداره

در تو این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز

عشق تو، تو لحظه هام حادثه سازو قصه ساز

بجون خودت که بی تو از نفس سیر میشم

نمی دونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم

ممنونم که بچه بازیهامو طاقت می کنی

هر چقدر بد می شم اما تو نجابت می کنی

هر کجای دنیا باشم با منی و در منی

نگران حاله من بیشتر از خود منی

با تو پرم از شعر و ستاره

بی تو لحظه حرمتی نداره

در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق بکاره


می میرم برات دیوونه ی دوست داشتنی من

برای شنیدن آهنگ اینجا کلیک کنید


زیر باران

زیر بارون راه نرفتی
تابفهمی من چی میگم
تو ندیدی اون نگاه رو
تا بفهمی از کی میگم
چشمای اون زیر بارون
سر پناه امن من بود
سایه بون دنج پلکاش
جای خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود
اگه اون رو دیده بودی
با من این شعر رو می خوندی
رو به شب دادمی کشیدی
نازنین ! چرا نموندی ؟
حالا زیر چتر بارون
بی تو خیس خیس خیسم
زیر رگبار گلایه
دارم از تو می نویسم
تنها شب مونده و بارون
همه ی سهم من این بود
تو پرنده بودی من سرو
ریشه هام توی زمین بود
رفتی؟




رفتی و بی تو دلم پر درده
پاییز قلبم ساکت وسرده
دل که میگفتم محرمه با من
کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
تو نیستی


تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست! ـ
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست! ـ
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است! ـ
هنوز پنجره باز است.ـ
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.ـ
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب، می نگرند.ـ
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند؛ـ
تو را به نام صدا می کنند! ـ
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه،ـ
زیر درخت ها،ـ
لب حوض
درون آینه پاک آب می نگرند.ـ
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو در ترانه من.ـ
تو نیستی که ببینی، چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.ـ
چه نیمه شب ها، کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را، چنان که دلم خواسته است، ساخته ام
چه نیمه شب ها ـ وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم هم زدنی
میان آن همه صورت، تو را شناخته ام! ـ
به خواب می ماند،ـ
تنها، به خواب می ماند
چراغ، آینه، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می شنوم .ـ
تو نیستی که ببینی، چگونه دور از تو
به روی هرچه درین خانه است
غبار سُربی اندوه، بال گسترده ست
تو نیستی که ببینی، دل رمیده من
به جز تو، یاد همه چیز را رها کرده ست.ـ
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین،ـ
ستاره بیمارست
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدارست
تو نیستی که ببینی!ـ
رنج
دنيا را بد ساخته اند
كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد
كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري
اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است .
زندگي يعني اين.

دکتر علی شریعتی

باران عشق


آرام می بارد باران

ببار بر من ای باران

قطره های باران بر صورتم می خورند
من چترم را می بندم و کنار می گذارم و خودم را به باران می سپارم
باران با قطره هایش چهره ام را نوازش می کند
بر لبانم می نشیند
چشمانم را می بندم
صورتم را بوسه باران می کند
بر گردنم می لغزد و روی شانه هایم مکثی می کند


مرا از عشق خیس کن باران
از شهوت لبریز کن باران ...


قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند ...
باران روی تمام بدنم نشسته است
باران شدید می شود
لباس بر اعضای بدنم می چسبد
مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند، بدنم خود را به لباسها می چسباند ...

یک رعد ...
و ناگهان باران بند میاید ...
و احساس آرامش مطلق
بیراهه


بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشید

زین پس همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت
برای تو
براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است .تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند .در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم

اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران ،هر صبح برايت شعر مي سرودم. آن هنگام، زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم .

اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم تا شايد جاده اي دور هنوز عطر پيراهنت را وقتي از آن مي گذشتي ؛ در خود داشته باشد که مرهمي شود براي دوري از تو و دلتنگي هايم!!!

نمي داني در دل درد کشيده ي من که طعم دوري و دلتنگي را مي چشد چه خبر است؟؟؟هر نفسي مي کشم نام تو از آن بيرون مي آيد. در هر ثانيه از لحظاتم به ياد تو هستم و تنها با ياد توست که تمام دردهايم را فراموش مي کنم و زنده مي مانم
رویا

در گذار از جاده زندگی سخت
در لحظه های بی کسی ام
که تحمل رنج های بیهودگی
تاب از من بریده
تنها جادوی رویا
است که می رهاندم از این جهنم
رویای با تو بودن
داشتن تو


كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود

دو تا چشمات پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود

آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه

تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه

واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم

قول مي دم با داشتن تو

هيچ غمي نداشته باشم
عشق


تو از عشق می گفتی ، سرشار از احساس
و من ، ناشنوا از سحر وجودت
...نگاهم با چشمان مهربانت به مشاعره عشق نشسته بود

بهار غریب



با سلام
این شعر رو امروز گل رز قرمز قشنگ من واسم خوند
من هم تندی از اینتر نت پیداش کردم .(چون دسترسی به کتا ب شعر حمید مصدق نداشتم) این هم شعر زیبای حمید مصدق تقدیم به شما






من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد


من قربون گل رز قرمز قشنگ خودم بشم؟
کی بیشتر از من واست می میره؟
دیدار


ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم

حمید مصدق